سرسبزترین بهار

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1391ساعت 0:55  توسط zahra  | 

 
گفتم نگاه و نفس تو مرا با خود می برد
گفتی دل را از آواز عشق سرریز کن تا ببینی که...
گفتم که همه ی دنیا کف دستی بیش نیست
گفتی و انسان همیشه رفیق اندوه نیست روزهای قشنگ هم هست
گفتم به جان تو که از همین عصرهای قشنگ بهاری تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است و بس
...گفتی پس از لبخند و مهر از عشق و مهربانی بگو
گفتم اگر از عمرم دمی مانده باشد و انی، آن هم از آن تو
+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت 0:23  توسط zahra  | 

من در زیر آسمان شهری زندگی می کنم که در آن فقط مرگ را به مساوات قسمت می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 18:58  توسط zahra  | 

ما کسانی که به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند و به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برایمان گریه نمی کنند... این است حقیقت زندگی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 14:34  توسط zahra  | 

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 0:28  توسط zahra  | 

درددل

سلام

آره، باز دوباره اومدم بنویسم ،

گاهی وقت ها آدم احساس می کنه خدا یه مسئولیت خیلی بزرگ رو دوشش گذاشته ، خیلی خیلی بزرگ و این رو آدم به یکباره متوجه می شه ، خیلی ناگهانی ، یه خورده اولش شوکه می شی ، نمی دونی باید چی کار کنی، نمی دونی می تونی از پسش بر بیای یا نه، این سوالهای تو ذهنه آدمه که یه خورده پاهاشو برا رفتن سست می کنه ، آخه شاید تا حالا مسئولیت به این بزرگی رو دوشش گذاشته نشده، آخه شاید خدا تا حالا تو زندگیش انقدر بزرگ حسابش نکرده انقدر جدی نگرفتتش ، حالا این براش یه امتحان بزرگه ، خیلی بزرگ.

انگاری که جلوی آدم یه راه پرپیچ و خم و شاید گاهی وقت ها ترسناک باشه که یه خورده ادم رو سست کنه. ولی نه ، نمی خوام سست بشم ، می خوام حالا که خدا برا اولین بار تو زندگیم انقدر منو جدی گرفته منم مسئولیتم رو جدی بگیرم، برم جلو بی ترس، چون خدا رو دارم ، می دونم که تو این راه تنهام نمی زاره، کمکم می کنه.

شاید این راهی که دارم توش قدم برمی دارم آیندمو می سازه، با هم ی ریزه کاریهاش، با همه ی اتفاق های ریز و درشتی که قراره توش بیفته ، ولی می خوام برای یه بارم که شده یه تصمیم قاطع بگیرم و بهش عمل کنم، می خوام دلمو بزنم به دریا و راه بیفتم. می خوام آیندمو بسازم خیلی قشنگ ، که همه حسرتش رو بخورن ، حسرت داشتن آینده ی منو...........................

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 10:51  توسط zahra  | 

سوء ظن در خوبی گل ها خطاست                          یادمان باشد که خوش باور شویم

از همین امروز هنگام نماز                                      با خدا قدری صمیمی تر شویم

+ نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389ساعت 12:46  توسط zahra  | 

نمیدونم ، نمی دونم چی می خوام بگم

احساس تنهایی می کنم، احساس دل تنگی، احساس بی کسی، احساس گم شدن

گم شدن تو یه جای تاریک  و بی صدا، تنهای تنها، می گن آدم که تنها می شه حضور خدا رو تو زندگیش بیشتر احساس می کنه، شاید من نمی شنوم، شاید کر شدم، ولی با تمام وجود صداش می کنم ، سعی می کنم که صداش بزنم ، که حرف دلمو بهش بزنم، هرچند می دونم که همشو خودش می دونه

احساس می کنم تو این چند وقته خواب بودم،یه خواب عمیق ، که فقط هر چی رویای قشنگ بود رو می دیدم ،همه ی چیزهای خوب رو احساس می کرم، حالا که بیدار شدم یهویی حیرون شدم، هیچ چیز اونجوری که من فکر می کردم نیست.

ببینم شده تا حالا به یه چیزی ایمان داشته باشید و کلی بر اساس ایمان و اعتقادتون پیش برید بعد یهو همه چی خراب شه، یهویی بفهمید که اشتباه می کردید، یهویی می فهمید که خیلی چیزهارو نمی دونستید،خیلی چیزها...

انگاری که خدا به گوش آدم سیلی زده باشه و  بگه بسه دیگه بیدارشو ، تا کی می خوای بخوابی، بسه بیدار شو ، بیدار شو و ببین ،

به قول شاعر: ای دل صاب مرده، باز تو رو خواب برده           پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده

..................................

...........................................

...................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 19:14  توسط zahra  | 

تردید

تا حالا شده که یه نفر ندونه عاشق کسی یا اونو دوست داره؟

اصلا این دوتا منظورم عشق و دوست داشتنه، فرقی هم با هم دارن؟

کدومشون خوبه ؟ کدومشون بده؟ اصلا بی خیال

عقل یا احساس؟ حق با کیست؟

زندگی با احساس یا زندگی با عقل یا با هر دو؟

اصلا مگه میشه هردوشون یه چیز رو بگن؟

فرار،فرار،فرار،فرار،فرار،فرار،فرار...

تا حالا شده از چیزی فرارکنید؟

چون به نفعتون نیست، یا شایدم شک دارید یا شایدم می ترسید...

عشق و هوس، عشق و نفرت، عشق و مرگ، عشق و ترس، عشق و شک، عشق و عاشق،عشق و معشوق، عشق و بچگی، عشق و گناه، عشق و خیال، عشق و بی خیالی، عشق و زندگی، عشق و امید، عشق و ناامیدی، عشق و دلتنگی، عشق و... دیوونگی،دیوونگی،دیوونگی،دیوونگی،دیوونگی،دیوونگی،

دیوونگی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 21:23  توسط zahra  | 

پنهانی

پنهانی

می خواستم چشم های تو را ببوسم

تو نبودی، باران بود،

رو به آسمان بلند پرگفت و گو گفتم:

_ تو ندیدیش...؟!

 

و چیزی، صدایی...

صدایی شبیه صدای آدمی آمد،

گفت: نامش را بگو تا جست و جو کنیم!

 

نفهمیدم چه شد که باز

یکهو و بی هوا، هوای تو کردم،

دیدم دارد ترانه  ای به یادم می آید.

گفتم: شوخی کردم به خدا!

می خواستم صورتم از لمس لذیذ باران

فقط خیس گریه شود،

ورنه کدام چشم

کدام بوسه

کدام گفت و گو...؟!

من هرگز هیچ میلی

به پنهان کردن کلمات بی رویا نداشته ام!

+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 21:27  توسط zahra  |